بی اعتماد زیستناین سان به آفتاببی اعتماد زیستناین سان به خاک و آببی اعتماد زیستناین سان به هرچه هستاز آن همه شقایق بالند در سحرتا اینهمه درخت گل کاغذینکه رنگبر گونه شان دویده و بگرفته جای شرمبی اعتماد زیستناین سان به چشم و دستدی کوچه ای که پاکی یاران راه راتنهادر لحظه گلوله سربیدر اوج خشمتصدیق می تو...